جلال الدين الرومي

335

فيه ما فيه ( فارسى )

سال‌ها اندر نباتى عمر كرد * و از جمادى ياد ناورد از نبرد و از نباتى چون به حيوان اوفتاد * نامدش حال نباتى هيچ ياد باز از حيوان سوى انسانيش * مىكشد آن خالقى كه دانيش همچنان اقليم تا اقليم رفت * تا شد اكنون عاقل و دانا و زفت ( ص 421 ، س 5 به بعد ) نيز رجوع كنيد به ص 295 ، س 27 . ( 250 ) س آخر ، « درين منازل و راه‌ها كه آمدى الخ » مضمون آن مأخوذ است از آيهء شريفه : وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ ( سورة الواقعة ، آيهء 62 ) و آيهء كريمه : كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ ( سورة الاعراف ، آيهء 29 ) و آيهء مباركه : كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ ( سورة الانبياء ، آيهء 104 ) و كلام حضرت امير عليه السّلام : عجبت لمن انكر النشأة الاخرى و هو يرى النّشاة الاولى - كه در شرح نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 303 و در باب التعجب و ذكر العجائب و النّوادر از ربيع الابرار زمخشرى توان ديد ، و همچنين گفتهء آن بزرگوار : ان لم تعلم من اين جئت لم تعلم الى اين تذهب ، مذكور در شرح نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 547 ، ناظر به همين مطلب است و مولانا هم اين معنى را در مثنوى تقرير فرموده و گفته است : آن‌چنان كز نيست در هست آمدى * هين بگو چون آمدى مست آمدى راه‌هاى آمدن يادت نماند * ليك رمزى با تو بر خواهيم خواند ( ص 225 ، س 13 و 14 ) ( 251 ) ص 137 ، س 2 ، « پيش عمر الخ » اين حكايت را در جايى تاكنون نيافته‌ام ولى مولانا در مثنوى بدان اشاره كرده گويد : ز آن نشد فاروق را زهرى گزند * كه بد آن ترياق فاروقيش قند هين بجو ترياق فاروق اى غلام * تا شوى فاروق دوران و السّلام ( ص 549 ، س 25 ) و شيخ اسماعيل انقروى و يوسف بن احمد المولوى در شرح اين قطعه از مثنوى گفته‌اند كه اين كاسهء زهر از نزد قيصر روم به هديه جهت عمر آورده بودند ولى به مأخذ روايت اشاره نكرده‌اند ، شرح مثنوى انقروى ، ج 5 ، ص 458 ، طبع مصر ، شرح مثنوى يوسف بن احمد مولوى ، چاپ مصر ، ج 5 ، ص 602 . ( 252 ) ص 138 ، س 6 ، « يار خوش چيزى است الخ » گزيدن يار و اتّصال به وى نزد مولانا